تبليغاتX
 مى رسد روزى كه مرگ عشق را باور كنى

مى رسد روزى كه مرگ عشق را باور كنى

گفتمش نقاش را نقاشی بکش از زندگی ، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید...

دوست ندارم

تو رو دوست ندارم   نه دوستت ندارم
اما...اما
نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم می گیره
حسودیم می شه به اون آسمون آبی بالا سرت
هایی که واسه ی تو چشمک می زنن اون ستاره
حسود نیستم  به خدا من
نمی دونم چرا کارات همشون واسم قشنگن
نمی دونم چرا اونایی که دوسشون دارم مث تو نیستن؟
دوستت ندارم اما
 وقتی نیستی از همه چی متنفر می شم
باور کن دوستت ندارم
اما نمی دونم چرا چشای نازت
میاره آسمونو یادم
به دل ساده ی من حتی یه نیگای کوچولو هم نکرد حیف که هیشکی
حتی تو... اصلا می دونی باهام چیکار کردی؟
تو . . مث همیشه بی خیال
من توقعام رو  زندونی می کنم توی یه پستوی تاریک
دیگه حتی ازت توقع راس گفتنو هم ندارم
می دونم که دیگه دوستت ندارم
اما نمی دونم چرا همه خندیدن بهم
منو دیده باشن؟!!! واااای نکنه
نکنه؟؟؟
آره دیدنم وقتی چشای خیسم رفتنتو با گریه تعقیب می کرد
نمی دونم چرا با اینکه اصلا دوستت نداشتم اما نگام به جاده خشکید؟
اما کی باورش می شه قصه ی دروغی نفرتمو؟
آره؛ بازم خودمو به خنگی زدم
ولی تو باور کن
 که... که.......که
دوستت دارم...


 

نوشته شده توسط تورنگ در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 11:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


در این کوچه پس کوچه های دلتنگی کاش کسی بود که دستم را بگیرد

 

دلتنگ میشوم وقتی خط به خط خاطره های بهار را مرور میکنم...
 
 خاطره هایی که همه رنگ حضور دارد...رنگ بی رنگی...
 
 می خواهم ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های زمستان زمزمه کنم...
 
 من می خواهم تا آخر تمام پائیز های دنیا سر بر شانه ی بهار بگذارم و تا هق هق 
 
 آخرین باران اشک بریزم...
 
 تا زمانی که ماهیها عاشق شوند...تا جوانه زدن همه ی شقایق ها...
 
 تا زمانی که آمدن بهار بهانه ی پنجره های بسته را نداشته باشد...
 
 تا سالها بعد...سالهایی که چشمان توعطر عشق را نوازش میکنند... 
 
 زمانی که آرزوهای سیاه و سفید پشت شیشه رنگی میشود...
 
 اما افسوس که در کوچه ی آن بهار جز تو راهگذری نیست...
 
 افسوس که بهار آن سال ماهی ای برای عاشق شدن و پنجره ای برای باز شدن ندارد...
 
 افسوس که آن هنگام بهار در میان اشکهای ترنج گم شده است...


 

نوشته شده توسط تورنگ در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 11:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چیزی برای گفتن نیست

همین دو کلام خسته ام می کند کاش می شد خلاصه ترین کلام را آفرید که در آن همه چیز را بتوان خلاصه کرد آن کلام یاد آور همه چیز باشد

یاد آور درد ها خاطره ها آرزوها یا حتی عشق و عاشقی


 

نوشته شده توسط تورنگ در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 11:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کجا بودی ...

کجا بــودي وقتي برات شکستـم           يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط تورنگ در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 10:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کاش می شد...

ایستاده ام با قامتی غروبین

 

در انتظار رسیدن رفتن تو

 

مانده ام حیران در چگونه گذارندن فصل غربت تو

 

می روی و من به ظاهر مانده ام

 

اما ،اما دلم با تو راهی شد

 

شاید که کمی از احساس غربتم بکاهد

 

و یا کمی از غربت لحظه هایم کم کند

 

می آیی می دانم در چشمانت در نگاهت می خواندم با آهنگی پر امید

 

کاش می شد دستهایم را پر از معنای نگاهت می کردم و بر گردنت می آویختم

 

تا این احساس برای همیشه در تو بماند...


 

نوشته شده توسط تورنگ در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 3:4 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داداشي

  • وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
    به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که ...

  • ادامه مطلب

     

    نوشته شده توسط تورنگ در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 1:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


    جدایی...

    جدایی...

    از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
    گریه کردمو نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
    به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
    تو با خندهات نوشتی هم قفس خدا نگهدار
    بنویس مهلت موندن یه نفس بود
    سهم من از همه دنیا یه قفس بود
    بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
    سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
    من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز
    فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز
    شب عاشقونه ی من که حروم شد
    مهلت بودن با تو که تموم شد
    ندونستم باید از تو می گذشتم
    وقتی از غربت چشمات می نوشتم
    بنویس مهلت موندن یه نفس بود
    سهم من از همه دنیا یه قفس بود


     

    نوشته شده توسط تورنگ در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 0:32 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


    تو را دوست خواهم داشت!!!

    با هزار و یک ترفند

    شاخه گلی مصنوعی را

    در میان گل های شاداب گلدانت،

    پنهان کردم.

    و بر دفتر خاطراتت نوشتم:

    تو را دوست خواهم داشت!!!

    تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود!!!


     

    نوشته شده توسط تورنگ در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 0:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


    کی کجا

    گله‌اي نيست اگر طاق جهان تاريک است
    راه من تا دل تو راه کج و باريک است
    گله‌اي نيست اگر با دل من بد شده‌اي
    از کنار غم من رقص کنان رد شده‌اي
    دل من تنگ نگشته، گله از دوري نيست
    شِکوه از دوري راه و غم رنجوري است
    حرفم از سردي کاشانه بي چلچله است
    از غم تنگي دست تو هزاران گله است
    خانه بي روي تو کابوس شب من شده است
    شيشه قلب تو اي جان! مگر آهن شده است
    نشد آن روز که تو وعده فردا ندهي
    وعده يک سبد مريم زيبا ندهي
    تو بگو چند کُنم صبر که تو پَر بکشي؟
    به شب دفتر من کِي ميشه اختر بکشي؟
    کي ميشه دلت بياد براي قلبم بميره؟

    کي ميشه خاطره‌هام رنگ حقيقت بگيره؟....


     

    نوشته شده توسط تورنگ در شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت 8:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


    تنها...

    تنها...

     

     

    چقدر تنهايي خوب است. مي خواهم از همه چيز بگريزم و هيچ چيز و هيچ كس را به اتاقم

     

     

     

    راه ندهم . حتي آن ستاره قشنگي كه براي ديدنم سرك مي كشد !!

     

     

     

     گاهي آنقدر تنهايم كه هوا نيز دركنارم جريان ندارد.  انگار من پيش از همه به دنيا

     

     

     

    آمده ام، نه ، انگار آفرينش تازه مي خواهد آغاز شود. پس من كيستم وكجايم؟؟

     


     

    نوشته شده توسط تورنگ در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 1:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


    قرار نبود عاشقت باشم

     

    قرار نبود شاعر باشم
    من
    فقط
    تماشا می ‌کردم

     

    نمی خواستم آواره جهان باشی
    و من به ‌دنبال تو شهرها را بيايم

     

    خيابان‌ ها را تمام کنم

     

     

     

    همين ‌جوری‌ است؛
    گاهی
    قهوه ‌ات دير می ‌شود
    و آواره جهان می شوی
    کاش تماشایی‌ ات نمی ‌کردم
    و قهوه‌ام را می‌ خوردم
    نمی ‌دانستم عاشقت خواهم شد

     

    در هيچ شهری تو را نمی ‌بينم
    رفته ‌ای
    و هيچ کافه‌ای
    بعد از تو قهوه‌ اش نمی ‌آيد

     

    ماهی سبزه ‌روی ديوانه
    روزگاری تو را خواهم سرود از تو بسيار

     

    تو
    قرار نيست خاطره‌ای باشی از يک بعد‌ازظهر
    تفنگی باشی که شليک می ‌کند

     

    قرار نيست!

     


    می خواهم فرياد بزنم:
    زنی بود که از يک فنجان قهوه آغاز شد
    در خيابان نگاهم کرد
    و فهميدم که دوستش دارم؛ شاعر شدم

     

    قهوه‌ات را بخور
    به دختری که نارنجی پوشيده بود
    مدت‌هاست که فکر نمی ‌کنم

     

    تو رفته‌ای

     

     و کافه ‌های تداخل صنفی
    پلمپ می ‌شوند
    شعرهای عاشقانه
    پلمپ می ‌شوند
    و هرچه بعد از تو،بسته می ‌ماند
    تو رفته‌ ای

     

    برمی ‌گردی
    و تلخی قهوه ‌ها را از من می‌گيری
    آن‌ وقت ديوانه‌ات می ‌شوم
    و برف
    می‌بارد
    و برف
    می‌بارد
    و برف
    می ‌بارد

     

    کاش زيبا نبودی
    تا نمی ‌ديدمت
    گرچه
    تقاوتی ندارد ...
    تو اکنون
    زيبايی
    و من نمی ‌بينمت
    لعنت به کافه‌های بعد از تو

     

    دلم توی خودش خورده از زمين
    زنی را پلی بزرگ‌تر کشيده با خودش بالا
    و پس نمی ‌دهد اين پروازی بلند از تو ديگر صدای زنگی هم

     

    تنت که زنی بود شبيه مادرم
    من که شبيه زن‌ها گريه می کردم
    و پل که کشيده رو به بالاتر...راستی از چی؟
    و نمی پرسم چرا

     

    اين‌ جا تهران 
    و هر چيز، شبيه شدن
    حتی اگر که از چی بپرسم و
    بال بگيری ...

     

    به ايستگاه برو
    دست تکان بده
    و با اولين قطار عصر
    بمير

     

    دنيا
    همين ‌قدر غمگين است


     

    نوشته شده توسط تورنگ در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 5:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


    ...تورتگ...


     

    نوشته شده توسط تورنگ در جمعه 13 اردیبهشت1387 ساعت 7:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


    تقديم به تنها عشقم ...

    مهربانم ، ای خوبم !  
     

    یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که این جا


    بین ادم هایی ، که همه سرد و غریبند با تو


    تک و تنها ، به تو می اندیشد


    و دلش،


    از دوری تو سخت دلگیر است...


    مهربانم ، ای خوبم !


    یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش،


    به رهت دوخته بر در مانده


    و شب و روز دعایش این است :


    زیر این سقف بلند ، هر کجایی که هستی، به سلامت باشی


    و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد...


    مهربانم ، ای خوبترینم! یاد قلبت باشد؛


    یک نفر هست که دنیایش را,


    همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو ،


    پیوند زده


    و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد...


    مهربانم , ای همه خوبی!


    یک نفر هست که با تو


    تک و تنها ، با تو


    پر اندیشه و شعر است وشعور !


    پر احساس و خیال است و سرور !


    مهربانم، این بار ، یاد قلبت باشد ؛


    یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است

     

    کاشکی این جا بودی عزیزم

    نمی دونی چقدر دلتنگتم


     

    نوشته شده توسط تورنگ در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 1:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


    عشق+you


     

    آسمان را برایت می آورم

     
     

    تا ستاره ها را با تو زینت کنم

     

    آسمان نقش لبخندت ر ا

     

    به ابرها می دهد

     

    و آنها هر شب لبخندت را

     

    گریه می کنند

     

    خاطره می نویسم

     

    به یاد بارانی ترین شب زندگی

     

    و قاصدک ها را در لحظه های بهاری می نویسم

     

    شب از کمین زخودت فارغ است

     

    و من امشب ندای خیالم بوی عشق می دهد.

     

     


     

    نوشته شده توسط تورنگ در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 1:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


    بهار امسال بهار ماست.بهار زندگی ما.یقین دارم که پاداش همه سختی و رنجی که متحمل شدی را خواهی دید.من بهار را با تو میخواهم...
     



     

    نوشته شده توسط تورنگ در سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت 2:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


    نمي خواهم بميرم!
    نميخواهم بميرم با که بايد گفت؟
    کجا بايد صدا سر داد................در زير کدامين اسمان......... روي کدامين کوه؟
    که در ذرات عالم ره برد طوفان اين اندوه
    که از افلاک عالم بگذرد پژواک اين فرياد
    کجا بايد صدا سرداد؟
    فضا خاموش و درگاه قضا دور است
    زمين کر,اسمان کور است.
    نمي خواهم بميرم با که بايد گفت؟
    اگر زشت و اگر زيبا............ اگر دون و اگر والا
    من اين دنياي فاني را هزاران بار از ان دنياي باقي دوست تر دارم.
    به دوشم گر چه بار غم توانفرساست
    وجودم گرچه گردالود سختي هاست
    نمي خواهم از اين جا دست بردارم
    تنم در تارو پود عشق انسان هاي خوب نازنين بسته است
    دلم با صد هزار رشته............ با اين خلق
    با اين مهر....... با اين ماه....... با اين خاک....... با اين اب....... پيوسته است.
    مراد از زنده ماندن امتداد خوردو خوابم نيست
    توان ديدن دنياي ره گم کرده در رنج و عذابم نيست
    هواي همنشيني با گل و ساز شرابم نيست
    جهان بيمار و رنجور است
    دور روزي که بر بالين اين بيمار بايد زيست اگر دردي ز جانش بر ندارم ناجوانمردي است.
    نميخواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
    بمانم تا عدالت را برافروزم,بيفروزم
    خرد را مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
    به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
    چه فردايي چه دنيايي
    جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است
    نميخواهم بميرم..... اي خدا..... اي اسمان....... اي شب
    نميخواهم ...... نميخواهم .......... نميخواهم..........مگر زور است


     

    نوشته شده توسط تورنگ در سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت 1:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


    ............................

     

    تا حالا شده که فاصله ها بینتون اونقدر زیاد باشه که چشم انتظار یه نفر باشین  و فاصله ها رو به نظاره بشینین... نمی دونم فقط می خوام بگم که این انتظار بدترین چیز برا یه آدمه...

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    زندگی را دوست دارم

    اما نه در قفس

    بوسه را دوست دارم

    اما نه روی هوس

    تو را دوست دارم

    تا آخرین نفس


     

    نوشته شده توسط تورنگ در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 12:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



     

     

     

     

     

    امروز جمعه است

    چه جمعه بدی... شاید من بد می بینمش بوی دلتنگی

    میده مخصوصا که پنجشنبش هم همینطور بود.

    ولی خوب باشه اشکال نداره اگه این روزا نباشه که ما

    معنی خوب بودن روزها رو نمی فهمیم ...

     


     

    نوشته شده توسط تورنگ در شنبه 4 اسفند1386 ساعت 0:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


     

    عقل را تدبیر باید عشق را تدبیر نیست

    عاشقان را عقل تر دامن گریبان‌گیر نیست

    عشق بر تدبیر خندد زان که در صحرای عقل

    هر چه تدبیرست جز بازیچه‌ی تقدیر نیست

    عشق عیارست و بر تزویر تقدیرش چکار

    عقل با حفظ‌ست کو را کار جز تدبیر نیست

    علم خورد و خواب در بازار عقلست و حواس

    در جهان عاشقی هم خواب و هم تعبیر نیست

                                                                         ( سنايي)


     

    نوشته شده توسط تورنگ در چهارشنبه 1 اسفند1386 ساعت 3:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


    زندگي شايد..

     

     

     

    ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

     

     

     

    زندگي شايد..

     

     

     

    افروختن سيگاري باشد ، در فاصله رختوتناك دو هماغوشي

     

     

     

    زندگي شايد..

     

     

     

    آن لحظه مسدوديست ، كه نگاه من ، در ني ني چشمان تو

     

     

     

    خود را ويران مي سازد..

     

     

     

    زندگي شايد...

     



     

    نوشته شده توسط تورنگ در یکشنبه 28 بهمن1386 ساعت 10:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


    language=JavaScript> var message=""; function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}


    \